- ادای جدید مردها :)
- ای بابا! ای بابااااااا! :(
- غلط خودتو کردی، حالا اومدی مشاوره؟
- ای بابا، ای بابا!
- خب اساتید گرامی! ۳ نفر خوابهاشون جعلی بود یه نفر هم که پیچوند و جواب نداد
- واقعا که! واقعا که! واقعا که!
- عجب رزمایشی بود امروز اسماعیل، عجب رزمایشی!
- بار صد هزارم:
- چرا جواب درخواست مشاوره بعضیا رو نمیدم؟
- ای بابا! ای بابا!

مینا کمائی، خواهر شهید زینب کمائی است که در سال 1361 به دست منافقین به شهادت رسید. او درباره خواهرش میگوید: «زمانی که زینب در شاهینشهر اصفهان به شهادت رسید، من و یک خواهر دیگرم به همراه دو برادرم در منطقه جنگی بودیم. زینب که فرسنگها از جبهه و جنگ دور بود، ولی با شناسایی منافقین به عنوان یک دختر حزباللهی که کار فرهنگی در حیطه مدرسه انجام میداد، به دست آنها به شهادت رسید. عید سال 61 بود، بعد از اینکه در خانهتکانی به مادر کمک کرد، مادرم از او پرسید چه خواستهای دارید؟ او به مادرم گفت من اگر کمک میکنم، فقط برای نظافت است، وگرنه ما امسال عید نداریم، چون شهید زیاد داریم. او تنها خواستهاش این بود که به مسجد برود و نماز مغرب و عشاء را به جماعت بخواند. او به مسجد رفت، اما دیگر بازنگشت.» مینا کمائی در ادامه میگوید: «اسم او زینب نبود، یک روز روزه گرفت و چند تن از دوستان خود را دعوت کرد و افطار ترتیب داد. مادر میگفت ما غذا درست کردیم، ولی زینب نخورد و نان و پنیر و نمک گذاشت و گفت میخواهم بدانم افطار امام علی(ع) چگونه بوده است. همان شب اسم خود را از میترا به زینب تغییر میدهد و از آن پس وقتی او را با نام میترا صدا میکردند، جواب نمیداد.» مینا کمائی میگوید ترور خواهر او براساس شناسایی دشمن بوده است: «ترور زینب ترور کور نبود. شناسایی کرده بودند و واقعا میدانستند چه کسی را ترور میکنند. به یاد دارم در جبهه خبر دستگیری برادران پاسدارم را شنیده بودم که چقدر شکنجه دادند و پوست بدن آنها را کندند. من این را در تلویزیون دیده بودم و این بسیار دردناک بود. اینها با شناسایی بود. اینطور نبود که رگبار ببندند و عدهای را که برای نماز جمعه میآیند به شهادت برسانند. در مغازهای میرفتند و می آلزایمر، یعنی فراموشت کرده باشند، تو هم خودت را فراموش کنی...

